جلو پنجره زوتی

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان دیوانه هایه زنجیری و آدرس khengol.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





بلاگفا
قالب وبلاگ
قالب های سیلور سون
نمایش وضعیت در یاهو

قالب های وبلاگ

سایت خدماتی هنری نایت اسکینابزار های وبلاگ نویسیکد نمایشگر ای پی و مشخصات کامپیوتر

 


برچسب‌ها: <-TagName->

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی 1391برچسب:,ساعت 22:42  توسط دانیال 

پيره زنه از مكه مياد توي ساكش مشروب بوده!! ميگن: اين چيه؟!!! ميگه: ننه من كه پا نداشتم دور كعبه بچرخم!! يه پيك ميزدم: كعبه دور سرم مي چرخيد!!!

بن لادن تهديد كرده كه تا چند روز ديگه سه جا رو قطعا ميزنه: ريش، پشم و زير بغلشو

روش دفع انگل: 3 روز فقط چايي و بيسكويت ميخوري،‌ روز 4 فقط چايي ميخوري در اين موقع كرم مياد بيرون و ميپرسه پس بيسكويت كو؟ ميگيريش

شعار اين هفته نماز جمعه: زليخا حيا كن يوزارسيف و رها كن

يه خانم به راننده تاكسي مي گه:
آقا، ببخشيد! كريمخان ميريد.
راننده تاكسي جواب مي ده:
اه، خوب معلومه ، اگه نميريد كه ميتركيد!!!

طرف ميره پمپ بنزين باكشو پر مي كنه.
ميگه: آاقا چقدر شد.
مامورجايگاه ميگه: 450 تومان!
طرف ميگه آقا ببخشيد شاه اومده!
يارو ميگه خر گازوئيل زدي!!!

از يه آباداني مي پرسند جمعيت آبادان چندنفره؟ميگه ولله با دهاتهاي اطرافش ۶۰-۷۰ميليوني ميشه

پسر ميگه: ببخشيد اسم شما چيه ؟
دختر با ادا ميگه :عطر گل ياس اسمم ثريا س وبعد از پسر اسمش را مي پرسد
پسر ميگه:گوز تو هوا پخشه اسمم جهان بخشه

چوپان دروغگو مي ميره تو قبر ميپرسن اسمت چيه؟ ميگه دهقان فداكار

غضنفر مشغول شستن ماشينش بود. ازش پرسيدند: چرا از پلاك ماشين شروع كردي؟ جواب داد: آخر دفعه قبل كه ماشين مي‌شستم، وقتي به پلاكش رسيدم، ديدم ماشين خودم نيست

غضنفر تو جاده داشته رانندگي ميكرده، يهو ميبينه يه كاميون داره از روبروش مياد، ميزنه رو ترمز ميبينه ترمزش نميگيره. رفيقشو صدا ميكنه ميگه: اصغر اصغر پاشو تصادفو ببي

يه روز ملانصرالدين و دوستش دوتا خر ميخرن.
دوست ملا ميگه: چه طوري بفهميم كدوم ماله منه كدوم ماله تو؟
ملا ميگه خوب من يه گوش خرم رو ميبرم اوني كه يه گوش داره مال من اوني هم كه دو گوش داره مال تو.!
فرداش ميبينن خر ملا گوش اون يكي خره رو از سر حسادت خورده!!!
دوست ملا ميگه :حالا چيكار كنيم ملا ميگه: من جفت گوش خرمو ميبرم!!!
فرداش ميبينن بازم قضيه ديروزيه...
دوست ملا ميگه :حالا چيكار كنيم ملا ميگه: من دم خرمو ميبرم!
فرداش بازم قضيه ديروزي ميشه..
دوست ملا با عصبانيت ميگه: حالا چيكار كنيم ملانصرالدين هم ميگه:عيبي نداره خب حالا خر سفيده مال تو خر سياه مال من

اگه گفتي احتمال ازدواج در چه حيووني بيشتره؟ در حلزون چون هم خونه داره هم ماشين!!!

 


برچسب‌ها: <-TagName->

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی 1391برچسب:,ساعت 22:28  توسط دانیال 




دکتر اول : امروز یکی از بیمارهام می گفت که ، پدر پدر پدر پدربزرگ خودش رو دیده!!
دکتر دوم : از دو حال خارج نیست ، یا دروغ میگه ، یا سایکوز حاد داره!
دکتر اول : نه ، فقط لکنت زبون داره !!!
ـــــــــــــــــــــــــ جوکهای خنده دار پزشکی ـــــــــــــــــــــــــ


بیمار: دکتر جون دستم به دامنت ، دیگه تحمل این درد رو ندارم ، بکش منو ، راحت بشم.
دکتر : آقا جان من خودم کارمو بلدم ، شما لازم نیست یادآوری کنی !؟

ـــــــــــــــــــــــــ جوکهای خنده دار پزشکی ـــــــــــــــــــــــــ

بیمار: واقعا عجیبه آقای دکتر! از وقتی شروع کردم به صحبت با شما و دردها و مشکلاتمو براتون گفتم، سردردم کلا از بین رفته.
دکتر: از بین نرفته خانم ، به من منتقل شده .

ـــــــــــــــــــــــــ جوکهای خنده دار پزشکی ـــــــــــــــــــــــــ

دکتر بعد از معاینه و دیدن آزمایشات بیمار میگه: پدر جان ، شما بیماری قلبی دارین . داروهایی رو که براتون نوشتم مصرف کنید . سعی کنید استراحت داشته باشید . به خصوص از پله بالا و پایین نرید . سه ماه دیگه هم بیاید من ببینمتون .
سه ماه بعد که بیمار میره پیش دکتر .دکتر دوباره آزمایشش میکنه و میگه: تبریک میگم ، وضع قلبتون خیلی بهتره .
طرف میگه: یعنی حالا میتونم از پله بالا و پایین برم.
دکتره میگه: البته .
طرف می پره هوا و میگه: خدا خیرتون بده آقای دکتر، پدرم در اومد از بسکه توی این سه ماه از ناودون رفتم بالا و از پنجره پریدم پایین!!

ـــــــــــــــــــــــــ جوکهای خنده دار پزشکی ـــــــــــــــــــــــــ

طرف رفت داروخانه گفت: آقا یک شیشه داروی تقویت مو بدید.
داروخانه چی پرسید بزرگ یا کوچیک؟
طرف جواب داد : نه کوچیکشو بدید، من اصلا از موی بلند خوشم نمیآد

ـــــــــــــــــــــــــ جوکهای خنده دار پزشکی ـــــــــــــــــــــــــ

دکتر:« متأسفانه چشم شما دوربین شده.» حیف نون : «آخ جان! پس می توانم یك حلقه فیلم بیندازم توش و چند تا عكس بگیرم.»

ـــــــــــــــــــــــــ جوکهای خنده دار پزشکی ـــــــــــــــــــــــــ

مردی به مطب پزشك رفت و گفت: «آقای دكتر! چند وقتی است كه بیماری فراموشی گرفته ام. چه كار كنم؟» پزشك:« اول بهتر است تا فراموش نكرده ای، ویزیت مرا بدهی.»

ـــــــــــــــــــــــــ جوکهای خنده دار پزشکی ـــــــــــــــــــــــــ

طرف پاش درد میگیره قرص مسكن می ذاره تو جورابش

ـــــــــــــــــــــــــ جوکهای خنده دار پزشکی ـــــــــــــــــــــــــ
از حیف نون می پرسند «چرا قرص های چرک خشکنت را سر وقت نمی خوری؟» پاسخ می دهد: «می خواهم میكروب ها را غافلگیر كنم.» 


برچسب‌ها: <-TagName->

+ نوشته شده در  دو شنبه 25 دی 1391برچسب:,ساعت 17:30  توسط دانیال 

به پا تفی نشی 


برچسب‌ها: <-TagName->

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی 1391برچسب:,ساعت 23:33  توسط دانیال 

دایره ها دارن میچرخند 


برچسب‌ها: <-TagName->

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی 1391برچسب:,ساعت 23:2  توسط دانیال 

تمام راه ظهور تو با گنه بستم
دروغ گفته ام آقا كه منتظر هستم

كسي به فكر شما نيست راست مي گويم
دعا براي تو بازيست راست مي گويم

اگرچه شهر براي شما چراغان است
براي كشتن تو نيزه هم فراوان است

من از سرودن شعر ظهور مي ترسم
دوباره بيعت و بعدش عبور مي ترسم

من از سياهي شب هاي تار مي گويم
من از خزان شدن اين بهار مي گويم

درون سينه ما عشق يخ زده آقا
تمام مزرعه هامان ملخ زده آقا

كسي كه با تو بماند به جانت آقا نيست
براي آمدن اين جمعه هم مهيّا نيست 

ما همه منتظریم آقا  واقعی


برچسب‌ها: <-TagName->

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی 1391برچسب:,ساعت 19:52  توسط دانیال 

دوددورودودودپرسسسسسسسسسسسسسسسپولیس؟

 


برچسب‌ها: <-TagName->

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی 1391برچسب:,ساعت 19:42  توسط دانیال 

چند عکس زیبا از حیوانات در حال رقص دوست داشتید نظر بدید؟ 

نظر بدین کدومشون بهتر ؟


برچسب‌ها: <-TagName->

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی 1391برچسب:,ساعت 19:4  توسط دانیال 

يکي بود يکي نبود

يه پسر بود که زندگي ساده و معمولي داشت
اصلا نميدونست عشق چيه عاشق به کي ميگن 
تا حالا هم هيچکس رو بيشتر از خودش دوست نداشته بود
و هرکي رو هم که ميديد داره به خاطر عشقش گريه ميکنه بهش ميخنديد
هرکي که ميومد بهش ميگفت من يکي رو دوست دارم بهش ميگفت دوست داشتن و عاشقي
مال تو کتاب ها و فيلم هاست....
روز ها گذشت و گذشت تا اينکه يه شب سرد زمستوني
توي يه خيابون خلوت و تاريک
داشت واسه خودش راه ميرفت که
يه دختري اومد و از کنارش رد شد
پسر قصه ما وقتي که دختره رو ديد دلش ريخت و حالش يه جوري شد
انگار که اين دختره رو يه عمر ميشناخته
حالش خراب شد
اومد بره دنبال دختره ولي نتونست
مونده بود سر دو راهي
تا اينکه دختره ازش دور شد و رفت
اون هم همينجوري واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خيابون
اينقدر رفت و رفت و رفت
تا اينکه به خودش اومد و ديد که رو زمين پر از برفه
رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد
همش به دختره فکر ميکرد
بعضي موقع ها هم يه نم اشکي تو چشاش جمع مي شد
چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوري بود
تا اينکه باز دوباره دختره رو ديد
دوباره دلش يه دفعه ريخت
ولي اين دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه رفتن و حرف زدن
توي يه شب سرد همين جور راه ميرفتن و پسره فقط حرف ميزد
دختره هيچي نميگفت
تا اينکه رسيدن به يه جايي که دختره بايد از پسره جدا ميشد
بالاخره دختره حرف زد و خداحافظي کرد
پسره براي اولي بار توي عمرش به دختره گفت دوست دارم
دختره هم يه خنده کوچيک کرد و رفت
پسره نفهميد که معني اون خنده چي بود
ولي پيش خودش فکر کرد که حتما دختره خوشش اومد
اون شب ديگه حال پسره خراب نبود
چند روز گذشت
تا اينکه دختره به پسر جواب داد
و تقاضاي دوستي پسره رو قبول کرد
پسره اون شب از خوشحاليش نميدونست چيکار کنه
از فردا اون روز بيرون رفتن پسره و دختره با هم شروع شد
اولش هر جفتشون خيلي خوشحال بودن که با هم ميرن بيرون
وقتي که ميرفتن بيرون فکر هيچ چيز جز خودشون رو نمي کردن
توي اون يه ساعتي که با هم بيرون بودن اندازه يه عمر بهشون خوش ميگذشت
پسره هرکاري ميکرد که دختره يه لبخند بزنه
همينجوري چند وقت با هم بودن
پسره اصلا نمي فهميد که روز هاش چه جوري ميگذره
اگه يه روز پسره دختره رو نميديد اون روزش شب نميشد
اگه يه روز صداش رو نميشنيد اون روز دلش ميگرفت و گريه ميکرد
يه چند وقتي گذشت
با هم ديگه خيلي خوب و راحت شده بودن
تا اين که روز هاي بد رسيد
روزگار نتونست خوشي پسره رو ببينه
به خاطر همين دختره رو يه کم عوض کرد
دختره ديگه مثل قبل نبود
ديگه مثل قبل تا پسره بهش ميگفت بريم بيرون نميومد
و کلي بهونه مياورد
ديگه هر سري پسره زنگ ميزد به دختره
دختره ديگه مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نميزد
و همش دوست داشت که تلفن رو قطع کنه
از اونجا شد که پسره فهميد عشق چيه
و از اون روز به بعد کم کم گريه اومد به سراغش
دختره يه روز خوب بود يه روز بد بود با پسره
ديگه اون دختر اولي نبود
پسره نميدونست که برا چي دختره عوض شده
يه چند وقتي همينجوري گذشت تا اينکه پسره
يه سري زنگ زد به دختره
ولي دختره ديگه تلفن رو جواب نداد
هرچقدر زنگ زد دختره جواب نميداد
همينجوري چند روز پسره همش زنگ ميزد ولي دختره جواب نميداد
يه سري هم که پسره زنگ زد گوشي رو دختره داد به يه مرده تا جواب بده
پسره وقتي اينکار رو ديد ديگه نتونست طاغت بياره
همونجا وسط خيابون زد زير گريه
طوري که نگاه همه به طرفش جلب شدن
همونجور با چشم گريون اومد خونه
و رفت توي اتاقش و در رو بست
يه روز تموم تو اتاقش بود و گريه ميکرد و در رو روي هيچکس باز نميکرد
تا اينکه بالاخره اومد بيرون از اتاق
اومد بيرون و يه چند وقتي به دختره ديگه زنگ نزد
تا اينکه بعد از چند روز
توي يه شب سرد
دختره زنگ زد و به پسره گفت که ميخوام ببينمت
و قرار فردا رو گذاشتن
پسره اينقدر خوشحال شده بود
فکر ميکرد که باز دوباره مثل قبله
فکر ميکرد باز وقتي ميره تو پارک توي محل قرار هميشگيشون
دختره مياد و با هم ديگه کلي ميخندن
و بهشون خوش ميگذره
ولي فردا شد
پسره رفت توي همون پارک و توي همون صندلي که قبلا ميشستن نشست
تا دختره اومد
پسره کلي حرف خوب زد
ولي دختره بهش گفت بس کن
ميخوام يه چيزي بهت بگم
و دختره شروع کرد به حرف زدن
دختره گفت من سه سال پيش
يه پسره رو ميخواستم که اونم خيلي منو ميخواست
يک سال تموم شب و روزمون با هم بود
و خيلي هم دوستش دارم
ولي مادرم با ازدواج ما موافق نيست
مادرم تو رو دوست داره
از تو خوشش اومده
ولي من اصلا تو رو دوست ندارم
اين چند وقت هم به خاطر خودت با تو بودم
به خاطر اينکه نميخواستم دلت رو بشکنم
پسره همينطور مثل ابر بهار داشت اشک ميريخت
و دختره هم به حرف هاش ادامه ميداد
دختره گفت تو رو خدا تو برو پي زندگي خودت
من برات دعا ميکنم که خوش بخت بشي
تو رو خدا من رو ول کن
من کسي ديگه رو دوست دارم
اين جمله دختره همينجوري تو گوش پسره ميچرخيد
و براش تکرار ميشد
و پسره هم فقط گريه ميکرد و هيچي نميگفت
دختره گفت من ميخوام به مامانم بگم که
تو رفتي خارج از کشور
تا ديگه تو رو فراموش کنه
تو هم ديگه نه به من و نه به خونمون زنگ نزن
فقط دعا کن واسه من تا به عشقم برسم
باز پسره هيچي نگفت و گريه کرد
دختره هم گفت من بايد برم
و دوباره تکرار کرد تو رو خدا منو ديگه فراموش کن
و رفت
پسره همين طور داشت گريه ميکرد
و دختره هم دور ميشد
تا اينکه پسره رفت و براي اولين بار تو زندگيش سيگار کشيد
فکر ميکرد که ارومش ميکنه
همينطور سيگار ميکشيد دو ساعت تمام
و گريه ميکرد
زير بارون
تا اينکه شب شد و هوا سرد شد و پسره هم بلند شد و رفت
رفت و توي خونه همش داشت گريه ميکرد
دو روز تموم همينجوري گريه ميکرد
زندگيش توي قطره هاي اشکش خلاصه شده بود
تازه ميفهميد که خودش يه روزي به يکي که داشت براي عشقش گريه ميکرد
خنديده بود
و به خاطر همون خنده بود که الان خودش داشت گريه ميکرد
پسره با خودش فکر کرد که به هيچ وجه نميتونه دختره رو فراموش کنه
کلي با خودش فکر کرد
تا اينکه يه شب دلش رو زد به دريا
و رفت سمت خونه دختره
ميخواست همه چي رو به مادر دختره بگه
اگه قبول نميکرد ميخواست به پاي دختره بيافته
ميخواست هرکاري بکنه تا عشقش رو ازش نگيرن
وقتي رسيد جلوي خونه دختره
سه چهار دفعه رفت زنگ بزنه ولي نتونست
تا اينکه دل رو زد به دريا و زنگ زد
زنگ زد و برارد دختره اومد پايين
و گفت شما
پسره هم گفت با مادرتون کار دارم
مادر دختره و خود دختره هم اومدن پايين
مادر دختره خوشحال شد و پسره رو دعوت کرد به داخل
ولي دختره خوشحال نشد
وقتي پسره شروع کرد به حرف زدن با مادره
داداش دختره عصباني شد و پسره رو زد
ولي پسره هيچ دفاعي از خودش نکرد
تا اينکه مادر دختره پسره رو بلند کرد و خون تو صورتش رو پاک کرد
و پسره رو برد اون طرف و با گريه بهش گفت
به خاطر من برو اگه اينجا باشي ميکشنت
پسره هم با گريه گفت من دوستش دارم
نميتونم ازش جدا باشم
باز دوباره برادر دختره اومد و شروع کرد پسره رو زدن
پسره باز دوباره از خودش دفاع نکرد
صورت پسره پر از خون شده بود
و همينطور گريه ميکرد
تا اينکه مادر دختره زورکي پسره رو راهي کرد سمت خونشون
پسره با صورت خوني و چشم هاي گريون توي خيابون راه افتاد
و فقط گريه ميکرد
اون شب رو پسره توي پارک و با چشم هاي گريون گذروند
مادره پسره اون شب

به همه بیمارستان ها و کلانتری ها سر زده بود
به خاطر اینکه پسرش نرفته بود خونه

و پسره اولین شبی بود که خونه نرفته بود
ولی فرداش پسرش رو زیر بارون با لباس خیس و صورت خونی بی هوش توی پارک پیدا کرد
پسره دیگه از دختره خبری پیدا نکرد
هنوز هم وقتی یاد اون موقع میافته چشم هاش پر از اشک میشه
و گریه میکنه
هنوز پسره فکر میکنه که دختره یه روزی میاد پیشش
و تا همیشه برای اون میشه
هنوز هم پسره دختره رو بیشتر از خودش دوست داره
الان دیگه پسره وقتی یکی رو میبینه که داره برای عشق گریه میکنه دیگه بهش نمیخنده
بلکه خودش هم میشینه و باهاش گریه میکنه
پسره دیگه از اون موقع به بعد عاشق هیچکس نشد
چون به خودش میگفت من یکی رو هنوز بیشتر از خودم دوست دارم
و عاشقشم
این بود تموم قصه زندگی این پسر
نظر راتون رو بدین یادتون نره 


برچسب‌ها: <-TagName->

+ نوشته شده در  چهار شنبه 20 دی 1391برچسب:,ساعت 13:48  توسط دانیال 

                     ای که می پرسی نشان عشق چیست ؟... 

عشق چیزی جز ظهور مهر نیست ..... 

     عشق یعنی مهر بی چون و چرا ؛

           عشق یعنی كوشش بی ادعا .....      

                 عشق یعنی مهر بی اما اگر ؛   

                       عشق یعنی رفتن با پای سر .....

                           عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست ؛

                       عشق یعنی جان من قربان اوست .....

                  عشق یعنی خواندن از چشمان او ؛

            حرفهای دل بدون گفتگو .....

     عشق یعنی عاشق بی زحمتی ؛ 

  عشق یعنی بوسه بی شهوتی .....

عشق ، یار مهربان زندگی ؛

   بادبان و نردبان زندگی .....

     عشق یعنی دشت گلكاری شده ؛

         در كویری چشمه ای جاری شده .....

            یك شقایق در میان دشت خار ؛

                  باور امكان با یك گل بهار .....

                      در خزانی برگریز و زرد و سخت ؛ 

                           عشق تاب آخرین برگ درخت .....

                                عشق یعنی روح را آراستن ؛

                         بی شمار افتادن و برخاستن

                   عشق یعنی زشتی زیبا شده ؛

              عشق یعنی مهربانی در عمل ؛

         عشق یعنی گل به جای خار باش ؛

    پل به جای اینهمه دیوار باش .....

عشق یعنی یك نگاه آشنا ؛

       دیدن افتادگان زیر پا .....

                             عشق یعنی تنگ بی ماهی شده ؛

                                          عشق یعنی ماهی راهی شده .....

                                             عشق یعنی آهویی آرام و رام ؛

                                       عشق صیادی بدون تیر و دام .....

                               عشق یعنی برگ روی ساقه ها ؛

                       عشق یعنی گل به روی شاخه ها .....

                           عشق یعنی از بدیها اجتناب ؛

                                 بردن پروانه از لای كتاب 


برچسب‌ها: <-TagName->

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی 1391برچسب:,ساعت 22:11  توسط دانیال 

<<به نام خدای عاشقا>>


روزگارم بد نیست غم كم میخورم

كم كه نه هر روز كمكم میخورم

عشق از من دورو پایم لنگ بود

غیمتش بسیار دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

شیشه گر افتاد هر دو دستم بسته بود

چند روز یست كه حالم بد نیست

حال ما از این و آن پرسید نیست

گاه بر زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفآل میزنم

حافظ فرزانه دل فالم را گرفت یك غزل آمدوحالم را گرفت

مازیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه ماپنداشتیم 


برچسب‌ها: <-TagName->

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی 1391برچسب:,ساعت 21:35  توسط دانیال 

باحاله نه؟

      جون من نظر بدید

 

 


برچسب‌ها: <-TagName->

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی 1391برچسب:,ساعت 16:7  توسط دانیال 

 

همیشه دخترا پروهستندمگه نه؟

 


برچسب‌ها: <-TagName->

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی 1391برچسب:,ساعت 15:14  توسط دانیال 

 


برچسب‌ها: <-TagName->

+ نوشته شده در  دو شنبه 18 دی 1391برچسب:,ساعت 20:58  توسط دانیال 

 

ببار ای باران ...

ببار که چتری بر روی دلم نخواهم گرفت

ببار که شاید اندکی از داغ این دل سوخته بکاهی

ببار که ویرانه دل من سقفی ندارد که از قطرات سردت ایمن باشد

ببار که خانه دلم بسی تشنه و ملتهب است

ببار که شاید اندکی غبار غم را از دل تیره ام بزدایی

ببار و سیلی به پا کن و دل مسکین و گوشه نشین مرا با خود ببر ...

ببار ای باران ...

ببار که از بارش تو من شادم

ببار که عطر تو را می طلبم

ببار که شاید پس از بارش تو به یادش رنگین کمانی در دلم برپا شود

ببار و دل عاشق و تب دار مرا اندکی آرامش ببخش

ببار که دلم دلتنگ اوست

ببار که شاید در صدای دلنشین تو طنین صدای او را بشنوم

ببار ای باران . . .


برچسب‌ها: <-TagName->

+ نوشته شده در  دو شنبه 18 دی 1391برچسب:,ساعت 20:35  توسط دانیال 

 


برچسب‌ها: <-TagName->

+ نوشته شده در  دو شنبه 18 دی 1391برچسب:,ساعت 19:30  توسط دانیال 

 


برچسب‌ها: <-TagName->

+ نوشته شده در  یک شنبه 17 دی 1391برچسب:,ساعت 17:25  توسط دانیال 

دیروز:

باز باران با ترانه

با گوهرهای فراوان

میخورد بر بام خانه...




و اما امروز:

باز باران بی ترانه

با تمام بی کسی های شبانه

میخورد بر مرد تنها

میچکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم باز ماتم

من به پشت شیشه تنهایی افتاده

نمیدانم...نمیفهمم...

کجای قطره های بی کسی زیباست؟

نمیفهمم چرا مردم نمیفهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت میلرزد

کجای ذلتش زیباست؟؟؟

نمیفهمم...

کجای اشک یه بابا

که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده

کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟؟؟

نمیدانم...

نمیدانم چرا مردم نمیدانند

که باران عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

نمیفهمم کجای مرگ ما زیباست؟؟؟

یاد آرم روز باران را

یار آرم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

میدویدم زیر باران... از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان میداد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمیدانم کجای این لجن زیباست؟!!!

بشنو از من کودک من

پیش چشمم مرد فردا

" که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست

و آن باران که عشق دارد... فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد"

خدا هم خوب میداند

که این عدل زمینی عدل کم دارد... 

 


برچسب‌ها: <-TagName->

+ نوشته شده در  یک شنبه 17 دی 1391برچسب:,ساعت 17:20  توسط دانیال 

 

 

پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند؟!

آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند

شادم تصور میکنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس میگردم طواف خانه ات را

دیوانه های آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

با این حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم کشته عشقت نظر کن

پروانه های مرده با هم فرق دارند 

 


برچسب‌ها: <-TagName->

+ نوشته شده در  یک شنبه 17 دی 1391برچسب:,ساعت 16:40  توسط دانیال 
نام شما :
ايميل شما :
نام دوست شما:
ايميل دوست شما:

Powered by Night-Skin

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]
/a/lidiv style=a style=-BlogCustomHtml-